|
سلام عزیزترینم
با طلوع خورشید تصمیم گرفتم تا برایت بنویسم
از خودم و شوقی که به تو دارم
این روزها سخت مشغولی
و فکر درس ها و کنکور حسابی ذهنت رو درگیر کرده
این روزها کمتر صدایم میزنی
میدانم که حجم درسها و کارهایت اجازه نمیدهد به من فکر کنی
ناراحت نیستم چرا که من هر لحظه به فکر توام
هرچند همیشه برای شنیدن صدایت دلتنگم
نگرانی را این روزها بیشتر در چهره ات میبینم
نگران صفحه های نخوانده ی کتابت هستی
و روزها به شدت میگذرد؟
یا از فراموش کردن مطالب و نکته ها واهمه داری؟
نترس من تمام کائناتم را
برای به نظم در آوردن زندگانی تو به کار گماشته ام
نامه ها و یادداشت های کوچکت
را در حاشیه ی صفحه های کتابهایت هر روز میخوانم
و هر لحظه منتظر نامه هایت هستم
من مشتاق نگاه های توام و تو نیازمند رابطه با منی
در این روزهای نزدیک به امتحان
هرگز نیندیش که من به تو بی توجهم!
هرگز نگو که از من خجالت میکشی
حتی اگر تمام عمرت به من بی توجه بوده ای
اکنون وقت آن است که دستانت را در دستانم بفشری و حسم کنی
آنگونه که هستم همیشه همه جا کنار توام
و از همه برایت دلسوزترم
حتما داستان آن کوهنورد را شنیده ای
که وقتی در تاریکی شب بر فراز کوه ها رها شد
در حالی که طنابی دور کمرش بود مرا صدا زد تا او را نجات دهم
و من گفتم اگر به من ایمان دارد باید طنابش را پاره کند
و او طناب را محکم در دست گرفت ...
روز بعد جنازه ی یخ زده ی کوهنوردی را یافتند
که معلق در میان کوه طنابی را محکم گرفته بود
در حالی که تنها یک متر از زمین فاصله داشت !...
او به قدرت طناب تکیه داده بود و قدرت مرا نادیده گرفت !...
خودت را بی هیچ دغدغه ای به من بسپار
خودت را آنگونه که هستی با همه ی دانسته ها و ندانسته هایت
و با همه ی داشته هایت و ناداشته هایت
و باور کن که من بهترینها را برایت رقم میزنم نازنینم
فقط کافی است صدایم کنی
من از تو در آغوش خودم محافظت می کنم
و فرشتگانم را مامور رساندن تو به موفقیت و شکوه می نمایم
دیدن لبخند تو بعد از این همه خستگی
همه ی آرزویی است که من برای تحقق آن تلاش میکنم
پس تو هم برای رسیدن به این آرزو فقط
صدایم کن
|